تبليغاتX
پس کوچه های پرسه و پروانه

پس کوچه های پرسه و پروانه

گناهش به گردن تو که من و این دل درمانده را چشم در راه طنین تبسم گذاشتی!!!!

گفته بودم که قرار نیست بنویسم..اما این خبر اون قدر ارزشمنده که بخوام براش بنویسم:

سر کلاس نشسته بودم..انقلاب اسلامی ایران..ااستاد هنوز نیومده..مامان از صبح جواب تلفنم رو نمیده..میگن که هیچ خبری نیست..دلواپسم که مامان زنگ می زنه..صداش گرفته..میگه که بیمارستانم..میگه که مشکلی ندارم..توی دلم خالی شد.شوکه شدم..استاد اومد،مجبور شدم که تلفن رو قطع کنم..

سر کلاس هستم..داریم بحث سیاسی می کنیم..یاد دوستان نزدیکم افتادم..دوستانی که الان مهر تعلیق و اخراج به پروندشون خورده..

نمی دونم ساعت چنده..موبایلم رو بر میدارم که ساعت رو ببینم..برام پیام اومده..باز میکنم..نوشته:

قبول شدم..هوراااا

وای سمیه هستش..دکترا قبول شده..سرم رو میزارم روی صندلی و گریه می کنم..همه این چند سال گذشته مثل برق از جلوی چشمام رد می شه..میخوام بلند بشم و داد بزنم

از کلاس که میام بیرون ی قاصدک میاد جلوی پام..نگاش می کنم..بهش می گم بره اون بالابالا ها و به اوستا کریم بگه که دمش گرم..

چیزی نمیشه گفت..من و سمیه....بی خیال..اجازه بدید لذت ببرم..آبجی برو که من دارم میام...

            هرچی دنبال ی جمله قشنگ گشتم،هیچی توی ذهنم پیدا نکردم..فقط می تونم بگم..

                               تبریک می گم...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 19:20  توسط وجیهه   | 

شاید دیگه ننویسم..نه اینجا . نه هیچ جای دیگه..شاید..شاید هر از گاهی اومدم و شعری نوشتم..شاید فقط برا خودم بنویسم تا ....تا خدا چه بخواهد..

صبح خواهد شد

وبه این كاسه ی آب

آسمان هجرت خواهد كرد.

باید امشب بروم.

 

من كه از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت كردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم.

هیچ چشمی

             عاشقانه به زمین خیره نبود.

كسی از دیدن یك باغچه مجذوب نشد.

هیچكس زاغچه ای را سر یك مزرعه جدی نگرفت.

باید امشب بروم.

 

باید امشب چمدانی را كه به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد  بردارم

و به سمتی بروم

كه درختان حماسی پیداست.

رو به آن وسعت بی واژه كه همواره مرا می خواند.

                                      سهراب سپهری


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 0:23  توسط وجیهه   | 

به نسیمی همه راه به هم می ریزد/کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد؟؟

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم/با همین سنگ زدن،ماه به هم می ریزد

عشق بر شانه ی هم چیدن چندین سنگ است/گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده ست/دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد

آه!!یک روز همین آه تو را می گیرد/گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

فاضل نظری

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 0:16  توسط وجیهه   | 

مي خواستم شادمانتان کنم!

هميشه به روي رفتارتان خنديدم!

در تمام عکس هاي يادگاري لبخند زدم!

من ميدونم که هر حرفي حرف  مي آره...ميخوام عينک خوشبيني بزنم...فهميدم که گذشتن از گناه روزگار آسونه..داره    يه اتفاقايي مي افته..دوسشون دارم...احساسم مي گه که به اين اتفاقا دل ببند اما عقلم چيز ديگه اي مي گه.... مي گه به اينا دل نبند..مي گه زندگيتو بکن...ميگه  اصلا توجه نکن....عقلم درست مي گه اما....من....نگران نباش!!تو چيزي   بدهکار دلتنگي هاي من نيستي...گريه هايم هيچ ديني بر گردن تو ندارند.نگران نباش!!!تقصير تو نيست!خودم خواستم که کنار آرزوي انتظارت بمانم...اما تو بگو:آخر به کجاي پيراهن روزگار بر ميخورد اگر               تو بيايي...

5 روز انتخاب رشته رو مي رم..دوباره استرس کنکور رو تجربه مي کنم...لعنت به اين حس.. با  آدماي جالبي روبرو ميشم...نظراتشون برام جالبه..صحبت ها رو خوب ميشنوم.. ولهجه خودمو بيشتر از قبل دوست دارم...چند تا چيز ذهن منو مشغول مي کنه..."پول" ، "شانس"  و  "حرف مردم"

چقدر حرف مردم برات مهمه؟برا اونا زندگي مي کني؟؟

پول چطور؟نقش  اون توي زندگي چقدره؟؟

به شانس اعتقاد داري؟اگر نه،چطور نبودنش رو اثبات مي کني؟؟؟

اينا ذهنم رو درگير کرده...بگذريم...هفته پيش راهي سفر شديم..لذت ديدن درياچه ولشت رو با هيچي عوض نمي کنم..با هيچي...درست مثل درياچه زريوار...هميشه از ماما ن و بابام ممنونم برا ديدن درياچه زريوار،رود  ارس،جلفا،غار علي صدر،سبلان،سرعين،گردنه حيران،ماسوله ،ائل گلی،مقبره الشعرا و خیلی جاهای دیگه ....

راستي شما چقدر به اين جمله اعتقاد داريد"از دل برود هر آنکه از ديده برفت"

نوشته  اين بار پر از سوال بود...امشب  مي خوام برات فال حافظ بگيرم..نيت مي کنم:

دل گفت فروکش کنم اين  شهر به بويش  -----------بيچاره ندانست که يارش سفري بود

(هميشه از اين بيت مي ترسيدم...)  خیلی بی سر وته نوشتم..بر من ببخشایید!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 23:2  توسط وجیهه   | 

روزها از آخرين نوشته ام مي گذرد...روزهاي عجيبي بودند..23خرداد که عده اي آن را شنبه سياه ناميدند..شايد تنها شبي بود که تمام سلول هاي بدنم  آزادي را فرياد زدند...شايد تنها شبي بود که با بغض فرياد زدم...بازگشتمان به خانه آن هم اواسط امتحانات،برايم خوشايند نبود..... نگراني براي دوستان دربند..براي دوستاني که هر لحظه بيم دستگير شدنشان بود...روزها گذشتند،تقويم 2 تير را نشان مي داد...2تير امسال را دوست نداشتم...بابا لنگ دراز براي هميشه مرد...

داشت مي رفت،چيزي نگفتم!!با خود عهد بستم که اگر باز هم او را ديدم به او حرفي نزنم..او که رفت و نماند....و اينچنين کردم...

و باز رفتن به دانشگاه و دادن ادامه امتحانات...مواجه شدن با نمرات بي سابقه..رفتن نزد استاد...تجربه کردن حس بدي زماني که استاد با کنايه به تو بگويد:جدا"،رتبه الف هستي؟! و تو احساس حقارت کني و آرزو کني روزي به جاي همين استاد بنشيني و دنيا و آدمها را از نگاه او ببيني...اما نه!!!دنياي من زيباتر از دنياي او هست...بگذار هر جور دلش مي خواهد به دنيا نگاه کند..

همه اين ها برطرف ميشود وقتي هديه تولدت را با چندين روز تاخير و با گذراندن پروژه اي عظيم مي گيري....انگار انرژي دوباره اي براي ادامه دادن مي گيري..محبت دوستان را حس مي کني...

و اما 17 تير با يک اکيپ 8نفره راهي مشهد ميشويم...هيچ گاه مشهد را دوست نداشتم و حالا تنها دليل رفتنم دوستانم هستند...وقتي براي اولين بار وارد حرم امام رضا ميشوم از او سوغاتي مي خواهم....روزهايي که در مشهد سپري شد روزهاي عزيزي بودند...به ياد ماجراهاي ابتداي راه...به ياد بوفه...يه ياد قيمت و بغضي که در گلويم نشست...به ياد ارتفاع پست و خنده هايش...به ياد کوه سنگي و دعاي آل يس آخرش...به یاد اتبوسی که به طرز عجیبی سوار شدیم...به ياد الماس شرق(به قول دوستان :اقيانوس شرق) و فواره اش....به ياد پيکان قراضه اي که 8 نفر را در خود جاي داد..به ياد ترن هوايي و جيغ هايش،به ياد چلنجر و گريه هايش،به ياد سالاد ماکاروني  خوشمزه مامان وحيده،به ياد مالباختگي ها...به ياد پروژه نهايي در ترمينال و تاکتيک هايش...به ياد منيره و عکس هاي معرکه اش... ذکر گفتن هاي من و عالمه..به ياد مديريت هاي زهرا...غرغر کردن هاي حميده..پايه بودن سحر...

و حالا بازگشته ام...دلتنگ همه روزهاي گذشته...دلتنگ آدمها...دلتنگ طناز...سيم سيم..اکيپ.....و مشغولم...مشغول برنامه انتخاب رشته...کلاس زبان...و خواندن کتب ارشد(البته اگر قسمت شد که بخونيم..تا حالا که قسمت نشده!!!)

 

هنوز هم منتظرم!از گريه هاي مکررم خجالت نمي کشم!

هميشه حواسم به بي صبري اين دل ساده بود!

از ياد نبر! در اين روزهاي ناشاد دوري و درد،هيچ شانه اي تکيه گاه رگبار گريه هاي من نبود!هيچ شانه اي.....

مي خواستم جور ديگري برايت بنويسم!

مي خواستم طوري بنويسم که برگردي!بي خيال...

از ياد نبر که هميشه،بعد از شنيدن آهنگ"تقدير" در اتاق من باران باريد!!از ياد نبر......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 12:56  توسط وجیهه   | 

از پس پرده نگاه کن مثل شطرنج زمونه /هر کسی مثل یه مهره توی این بازی میمونه

 یکی مثل ما پیاده یکی صد ساله سواره/ یه نفر خونه بدوشه یکی دو تا قلعه داره

 یه طرف همه سیاهو یه طرف همه سفیدن /روبروی هم یه عمره ما رو دارن بازی میدن

 اونهایی که اول بازی توی خونه تو و من/ پیش پای اسب دشمن،اون همه سرباز رو چيدن

 ببین امروزم تو بازی همشون شاه و وزیرن /هنوزم بدون حرکت پشت ما سنگر میگیرن

 تاج و تخت دیروز در قلعشون نمیشه /  به خیالشون که این تاج سرشونه تا همیشه

 یادشون رفته که اون شاه که به صد مهره نمیباخت /تاجو از سرش تو میدون لشگره پیاده انداخت

        

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 20:24  توسط وجیهه   | 

۱-

به اسم تو!به آنكه در توست!براي تو مي نويسم!من در آغاز و پايان به تو فكر مي كنم،كجايي؟؟!

به سبكي قاصدك مي آيم

        و به آرامي نسيم رهگذري مي روم

                               آب از آب تكان نمي خورد

 2-

تا حالا شده در جند قدمي آرزوت باشي اما نتوني حركت كني...نتوني نفس بكشي..به  زور پاهات رو بكشي...دستاي كناريتو مدام فشار بدي...هفته پيش مهمان حافظ بوديم..باورم نمي شد..اينجا همون جايي هست كه من بارها آرزو كرده بودم..بارها..درست مثل بچه ها شده بودم..چند دقيقه اي مي ايستم و مدام نگاهش مي كنم..راه مي افتم..كنار مزارش مي نشينم..نيت مي كنم..ديوانش را باز مي كنم:

چو پير سالك عشقت به مي حواله كند /بنوش و منتظر رحمت خدا مي باش

 3-

باز هواي خونه..خونه...چه لذت بخش است تكرار اين واژه

 4-

مديد تموم شد...براي من..براي تو..اما تازه ما شروع شديم..مگه نه؟؟!

 5-

امروز مامان و بابا رفتند تا به آرزوي ديرينه شان برسند..زمزمه هاي "يا حسين" در گوشم مي پيچد

.

.

.

.

.

خوشه اي از ملكوت مرا دور انداخت/من هنوز از سفر باغ ارم دل تنگم

گرچه بخشيد گناه پدرم آدم را/به گناهان نبخشوده قسم دل تنگم

حال،در خوف و رجا رو به تو بر ميگردم/دو قدم دلهره دارم،دو قدم دل تنگم

نشد از ياد برم خاطره دوري را/گرچه امروز رسيديم به هم!دل تنگم!!

                                       "فاضل نظري"

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 15:28  توسط وجیهه   | 

دنیا دور سرم می چرخه..گیجم...من کجام..کیم..اینجا چی کار می کنم..سعی می کنم همه چیز رو فراموش کنم..نمی تونم..ذهنم با حجم عظیم حرفها و سخن ها..خبرها و اطلاعات روبرو شده...ذهنم یاری نمی کنه...سه تارم کجاست؟؟ کلمات یکی یکی رد می شوند اما نمی تونم اونا رو کنار هم بزارم..اصلا بزارمشون کنار هم که چی بشه..

آینده..شکستن..آرزو...مامان...صداقت..درخشان..تنفر...افتخار...خستگی..گل سنگ...یزد..آلودگی..انتظار..سکوت..آدم ها...انزجار..شهید...بهرام گور...کتاب..یغما..اتهام...نوشتن..دلتنگی..امتحان...تریبون ...اردک سرسفید...دوستای قلابی...

واااااااااااای...خدای من..چرا اینجوری شدم..چشمامو روی هم می زارم...فکر می کنم..نه..اصلا نمی تونم فکر کنم...قراره چی بشه...کاش بارون بباره..کاش...لعنت به کاش ها...لعنت به ...

وضو می گیرم..رو به قبله می نشینم...یادم می افته که یه شبی توی حجر اسماعیلش براش سجده کردم...ناودون طلا بالای سرم هست و من دارم می خونم...یا غیاث المستغیثین.....یا ....

اوستا کریم این رسمش نبود...نه..نبود...

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:2  توسط وجیهه   | 

دارم با دلم حرف مي زنم،آرام است و گوش مي دهد،خوب خوب...::

دلم به ياد بسپار،کوزه اي که از آن نوشيدي ،نشکني!و چشمه اي که به پاي تو جوشيده،گل آلود نکني!

دلم به تاخت برو،و باز هم برو،افق را بشکاف و از تصور هر تصويري رد شو!!ولي مراقب باش!دلي را نشکني!!(که دل شکستن هنر نيست..)زهري را به کام شيرين کسي نچکاني!!آشنايي را با زمين و زمينيان بيگانه نکني!!مراقب باش! آشتي ها را قهر نکني، و قهر ها را بي بهانه،خط بزني.مراقب باش که آشنايي را به سخره نگيري!!

آنان که مي تواني،کوزه هاي خالي شان را پر کني!و نوشدارويي براي زخم هاي پنهان روحشان باشي!

 

دلم حرف دارد..شروع مي کند:

وقتي کوزه مرا پر نمي کنند من چگونه........وقتي به جاي نوشدارو نمکي بر روي زخم هايم هستند من چگونه.....آن هنگام که از تکه هاي شکسته ي قلبم،قلک مي سازند،من چگونه دلي را.....

حرفش را قطع مي کنم...مي گويم:اگر قرار بود که من و تو اينچنين باشيم پس هيچ تفاوتي با مردم نداشتيم..با مردمي که بي شرمانه زندگي مي کنند و گاهي حواسشان نيست چقدر زنندگي مي کنند..بايد از آنها رد شد...رد شد..و بايد بخشيد..نه به اين علت که آنان لياقت بخشش تو را دارند بلکه براي آنکه تو لياقت آرامش را داري....

دلم لبخند مي زند و من نيز و به قول سهراب:

اناري را مي کنم دانه و با خود مي پندارم....کاش دانه هاي دل مردم پيدا بود..

     

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 19:3  توسط وجیهه   | 

 

 بگذار که همسایه ها نام تو را ندانند!!

همین خنده های من  برای پچ پچ هزارساله آنان کافی ست!!!

همان بهتر که نام تو در لابلای گریه هایم نهان باشد!!!

من اکنون سرشار از بی حرفی و بی فکری ام...هیچی به ذهنم نمی رسه...من با سکوت می جنگم..با مرگ نیز..اما پیوسته می بازم....حال بدِ خوبی دارم..تا حالا شده اینطوری بشید که از حال بدتون لذت ببرید؟؟؟!!!!

چند روزیست انرژی مضاعف دارم......

فیلم سوپراستار رو (همراه با یک گروه 10 نفره به علاوه زهرا و عالمه) می بینم،مدام چشمام مثل باغ بارون زده می شه..ازش یاد می گیرم که "هرچه را از ته دل بخوای به اون می رسی،کافيه آرزو کني" اینو مدتهاست می دونم و خیلی وقتها برام ثابت شده..شما هم امتحان کنید

امروز دومین سالگرد بابامحمد هستش..من اصفهانم...چه فرقی می کنه..وقتی رفت من اینجا بودم و هیچکی بهم چیزی نگفت...وقتی رفتم خونه فهمیدم..حالا که دیگه واقعا فرقی نداره...

گفتم که سرشار از بی فکری ام...برام سخت شده نوشتن..فقط همین را می نویسم:

ببخش اگر ناخواسته از تو دور می شوم،

دلواپست می کنم

خانه ای سوت و کور می شوم

تو،به ندیدن من عادت نکرده ای

من،به نبودن تو عادت نکرده ام

به خدا مجبور می شوم!!!

"میلاد تهرانی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 19:16  توسط وجیهه   |